|
از خیال خام خدا که بگذریم از پشیمانی جاده های رفته که بگذریم از تو از باران از بهت رفاقت که بگذریم از من حتی از آدمیزاد هم که بگذریم تو میمانی و عاقبت به خیری کودکانه عقاقیها تنها تراوش کلمات نگفته ای را آرزوست از من از من کجا گذشته ای اینچنین پست بگذریم بیا از من هم بگذریم .
سلام به دوستان گلم بازم برگشتم تا با نگاه دیگه ای به زندگی نگاه کنم تا با قلم دیگه ای بنویسم آخه مدادم تموم شده رفتم یه روان نویس گرفتم.......
خود مرهم درد دوست بودن دیوانه هر چه اوست بودن در خویش شکستن از جدایی آواره آنچه نیست بودن پیمانه شدن به دست مستان اما به طریق راست بودن در خویش شکستم از جدایی ای ماه شبان من کجایی ما باده نخورده مست مستیم ای دوست بیا که ما شکستیم آواره میان تار و پودیم ما بین غریبه ها نشستیم از جمله بی غمان بریدیم پیمان تو را دوباره بستیم در خویش شکستم از جدایی ای ماه شبان من کجایی نی پیر گذار عمر هستم نی باده گسار می پرستم نی گمشده در خیال فردا ابلیس گرفته پای و دستم من گلبن بی قرار عشقم بالای سیه سپید بستم در خویش شکستم از جدایی ای ماه شبان من کجایی امروز رود به پای فردا فردا بکشندمان به غوغا کای مرده دلان دیو سیرت وامانده زکار سوز و سودا بی دوست نشسته خفتگانید فرزانه کجا و جای شیدا در خویش شکستم از جدایی ای ماه شبان من کجایی دیوانه مست بی خروشم هیچ است هر آنچه من بکوشم من پیل نیم به پای سلطان چون بی رمقی پیاله نوشم افتان و خمیده قامت از پشت جان می دهم و گران فروشم در خویش شکستم از جدایی ای ماه شبان من کجایی گر دوری تو ز بی نیازی است جان دادن من چو سر فرازی است ای پادشه هر آنچه هستم برخیز که وقت چاره سازی است آنجا که تو دل بریده باشی دل دادن ما قمار بازی است در خویش شکستم از جدایی ای ماه شبان من کجایی آسوده عنان جان بگیرم وانگه به اشارتت بمیرم ای ساده دلان گمان مدارید در بند حقیر تن اسیرم گر دوست بسوزد استخوانم این دست عنایتش نگیرم در خویش شکستم از جدایی ای ماه شبان من کجایی تا می گذرد سوار ایام آسوده نگردد اسب اوهام او چابکی از تبار ترک است دل می بردو نمی شود رام وانجا که رسد به منزل دوست آرام که او بگیردت وام در خویش شکستم از جدایی ای ماه شبان من کجایی در تیره شبی پیاله دستم آسوده کنار او نشستم هیهات که او برابرم بود من دیدم و بخت خود شکستم امروز نشسته در سکوتم با حسرت روی دوست مستم در خویش شکستم از جدایی ای ماه شبان من کجایی من گمشده ای گدای خویم با درگه تو گشاده رویم وامانده میان هیچ و هیچم جز نام تو بر زبان نگویم آندم که گره ز مو گشایی دست از دل و دین و جان بشویم در خویش شکستم از جدایی ای ماه شبان من کجایی سلطان و سرای می فروشان چون شیر میان جمع موشان این دوری تو زغفالت ماست هیهات ز قوم خرقه پوشان از بی خبری مرا همین بس یک دم به خوشی دمی خروشان در خویش شکستم از جدایی ای ماه شبان من کجایی آرام گرفته پیش یاران چون دلشده ای به زیر باران با عشق تو بر پیاده سهل است سنگینی ضربت سواران دیوانه زغم نمی گریزد وز پیل تنان و شهریاران در خویش شکستم از جدایی ای ماه شبان من کجایی وقت است که کشته باز بینی بر تربت ما دمی نشینی وز خاک گدای بی فروغت صد لاله بی ثمر بچینی تا سرو و سمن به باغ مستند غمدیده چو ما دگر نبینی در خویش شکستم از جدایی ای ماه شبان من کجایی
برگرد که امشب سرخی آتش را بر لبانم نشانده ام برگرد که امشب گیسوان مواج دریا را به امانت گرفته ام! کاش! به عطر اطلسی ها قسمت می دادم کاش! با ناز چشمانم افسونت میکردم... راستی امشب بلبلان را هم خبر کرده ام تا من و تو زیر باران آوازشان تاصبح برقصیم!
این بار هم تو را می یابم در هیاهوی یک التهاب ناب که صداقت را معنا می کند تو را آغاز می کنم به روی برگهای سپید تا برگهای دفتر زندگییم آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند باز می گردم به آغاز به ابتدای نگاه تو به اوج احساسهای بی نشان دوست داشتن رمزی برای رهایی از تکرار است دوست د اشتن رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست ولی افسوس... آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد... برای آنچه از دست رفته آه میکشیم پس هیچ وقت دریغ نکنیم برای دوست داشتن
عقاید نوکانتی از آن من شقایق نورماندی از آن تو حلاوت و بی صبری از آن من عشق ۱۵ سانتی از آن تو ماکارونی , تمبر هندی از آن ما خیابان شهید قندی از آن ما قبری که بهش می خندی از آن ما زکاوت و رندی از آن ما عقاید نوکانتی از آن من شقایق نورماندی از آن تو ز سفره چه می جویی حاتم من؟ با خودت چه می گویی خاتم من؟ دیگه واسه چی می جویی ماتم من؟ بابا تو چه پر رویی خاتم من اسبتو کجا می بندی بوبوی من؟ به چی تو دل می خندی کوبوی من؟ آقا به مویی بندی سرور من خانم به چی پابندی؟ شرور من کوکوی دو شب مانده از آن ما کپی پدر خوانده از آن ما خلقت ناخوانده از آن ما دولت شرمنده از آن ما کلفتی پرونده از آن ما ملی پوش بازنده از آن ما انتقاد سازنده از آن ما شاید که آینده از آن ما حلاوت و بی صبری از آن من هرچی تو دلت خواندی از آن تو
امروز روزگار به ساز من نمی رقصد
خودش ساز می زند مانند سرخپوستانی که گرد شکار خویش می چرخند گردا گرد من بی عشوه چرخ می زند نشسته ام و دستهایم را روی آتشی - که مرا امشب به طعمه ای قابل هضم تبدیل خواهد کرد گرم می کنم فکر می کنم روی این آهنگ دلخراش چه شعری می توان گذاشت روی این آتش - امشب که گویا نوبت من است چگونه می توان رقصید ...؟ |
About![]()
عشق چیست؟ شادی رفته و غم آمده, Archivesآبان 1388مهر 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 Links
دلربا |